![]() |
![]() |
|
| بی عشقی عیب بزرگی است که دور از ما باد!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 16:50 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش
"شهریار قنبری" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 11:18 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
وقتي از قتل قناري گفتي دل پر ريخته ام وحشت كرد . وقتي آواز درختان تبر خورده باغ در فضا مي پيچد از تو مي پرسيدم : - (( به كجا بايد رفت ؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست غم من غربت تنهائي هاست برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد تن به وارستن از ورطه هستي مي داد
يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد - (( در قفس طوطي مرد (( و زبان سرخش (( سر سبزش را بر باد سپرد
من كه روزي فريادم بي تشويش مي توانست جهاني را آتش بزند در شب گيسوي تو گم شد از وحشت خويش *** <حميد مصدق> |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 10:29 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
توي چشمام برات خونه ميسازم ديوونه وار دل به تو نازنين مي بازم تو رو من مي برمت تو باغ قلبم با لشكر شقايق ها گلخونه مي سازم هرگز نياسودم كه تو آسوده باشي خود آزار بودم كه تو آزاده باشي ديوانه بودم كه تو دلداده باشي دلسوز تو بودم كه تو تا بنده باشي بزار دلداده باشم بزار آزاده باشم منو ببر تو قلبت بزار آسوده باشم دنيا رو با تو مي خوام فردا رو با تو مي خوام بزار با تو بميرم عمر بي تو نمي خوام توي چشمام برات خونه مي سازم عاشقونه دل به تو نازنين مي بازم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 9:59 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
با ساحل تنهايي خويش
درابتداي راه، من در حضور تو، ساحل وجود خويش را كشف نمي كنم: ژرفاي تنهايي فرد خود را در مي نوردم. در آن اعماق ساحلي نيست، تو را نمي بينم. و مرز وجود خود را در غياب هر كس، در تنهايي، ترسيم مي كنم: آن هنگام كه نگاهم در افق كسي را مي جويد.. وهنوز هم تو را نمي بينم. كودكي كه در حاشيه ي چالاب قصري از خاك مي سازد را مي داني كه مي گويند فقير است؟ آنچه به ساحل همه ي درياهاي جهان اعتبار مي دهد، بستري است كه ژرفا را معني مي كند. در ميان راه،من، در بين جزر و مد، تو را مي جويم. چه جزيره اي باشي، كه در بر بگيرمت، چه سرزميني پهناور، كه موج هايم بر ساحلت بشكنند. مي خواهم با تمام ماهي ها،جلبك ها و خرچنگ هايم تو را ببينم. در ريگزارهاي سوزان و هموار و پست مي داني كه مي گويند گسترده است اقيانوسي به عمق يك سراب؟ آنچه به ژرفاي تمام درياهاي جهان اعتبار مي دهد، ساحلي است كه دريا را معني مي كند. دروغ است اين كه مي گويند زماني جهان اقيانوسي عظيم بوده است! از من بپرس تا بگويمت: ديگري،همواره، معناي ديگر تنهايي فرد بوده است، از ابتدا تا انتهاي راه...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 15:5 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
من انتظار كسي را نمي كشم: آنانكه مانده اند در حال رفتنند... و آنانكه رفته اند در سينه خفته اند... من انتظار مي كشم آن دم را كز انتظار رها،خالي از اسف، هر روز يك قدم،و همه عمر يك قدم، سوي خط افق بروم،بي توقعي. وز من كسي نكند انتظار،هيچ!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 آذر1385ساعت 14:39 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
دوست دارم با تو سخن بگويم با تو سهراب توكه سالها شعرهايت را خواندم اما هيچگاه نتوانستم مانند تو بگويم نقاشي هايت كه عشق را در من زنده كرد آن گاه كه گفتي " بايد امشب بروم... " فكر كردم سفرم نزديك است بستم چمدانم را اما وسعت بي واژه اي نيافتم كه همواره مرا مثل تو بخواند سهراب،نيستي كه ببيني گل احساس را چگونه پرپر مي كنند جز تو كسي ديگر پيدا نشد كه بگويد " چرا در قفس هيچكس كركس نيست؟ " من گم شده ام سهراب ميان جاده هاي بي پايان ميان واژه هاي بيكار ميان سرماي درونم دستهايم را رها كردند ميان صداي قدم هايم فقط فرياد كفشهايم را مي شنوم فريادي كه صدايش در گوش من است... "الهام"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 23:47 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن واردنشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت . ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست . مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت : درست است .قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگرانساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام . اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 17:14 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
پسر بچه ای از خواهر بزرگترش پرسید : " آیا کسی واقعا می تواند خدا را ببیند ؟ "خواهرش که مشغول انجام دادن کاری بود با تندی پاسخ داد : " البته که نه نادان ! خدا آن بالا در آسمانهاست . هیچ کس نمی تواند او را ببیند . "مدتی گذشت . پسر بچه سوال خودش را از مادرش پرسید : " مامان ! آیا کسی تا به حال خدا را دیده است ؟" مادر با مهربانی پاسخ داد : " نه پسرم ! خدا در قلبهای ما آدم هاست . اما هرگز نمی توانیم او را ببینیم ".پسر بچه تا حدودی راضی شد . اما هنوز کنجکاو بود اندکی پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را برایماهیگیری به سفر برد .آنها مدت زیادی را با یکدیگر بودند . روزی خورشید ، با شکوهی وصف ناپذیر در برابر دبدگان آنهاغروب می کرد . پسر یچه دید که صورت پدر بزرگش سرشار از مهربانی و آرامش خاطر است او اندکیفکر کرد و سر انحام با دودلی پرسید : " بابابزرگ ! من … قصد نداشتم که دیگر این سوال را از کسیبپرسم . اما مدت زمان زیادی است که به آن فکر می کنم . اگر جواب آن را به من بدهی خیلی خوشحالمی شوم . آیا کسی … آیا کسی واقعا توانسته خدا را ببیند ؟ "مدتی گذشت . پیر مرد همان طور که نگاهش به غروب خورشبد بود ، یا نرمی پاسخ داد : پسرم من الآنغیر از خدا هیچ چیز دیگری را نمی توانم ببینم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 14:45 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
انگار تا هميشه بايد در پي چشمهاي تو ستاره هاي جاده را سوا كنم و چه طولاني است اين شبهاي بي ستاره جاده
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 0:24 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
لوديگ فون بتهوون يكي از مشهورترين و اسرارآميزترين آهنگسازان تاريخ در سن 57 سالگي در گذشت و رازي بزرگ را با خود به جهان ديگر برد. پش از مرگ وي نامه اي عاشقانه در وساليش پيدا شد.اين نامه خطاب به زني ناشناس نوشته شده است كه بتهوون او را تنها با لقب "محبوب ابدي" خطاب كرده است. شايد جهانيان هرگز نتوانند اين زن اسرارآميز را بشناسند يا موقعيت و شرايط رابطه عاشقانه بتهوون و اين زن را دريابند. نامه بتهوون تنها چيزي است كه از عشق او به جا مانده اند.عشقي كه به اندازه موسيقي اش پر احساس بوده است،همان موسيقي كه بتهوون را پرآوازه كرد.آثاري مانند "سونات مهتاب" علاوه بر بسياري از سمفوني هاي او به وضوح داستان غم انگيز رابطه اي را نشان مي دهد كه هيچگاه آشكار نشد. فرشته من،تمام هستي و وجودم،جان جانانم امروز تنها چند كلمه آن هم با مداد برايم نوشته بودي كه تا قبل از فردا وضعيت جا و مكان تو مشخص نمي شود. چه اتلاف وقت بيهوده اي! چرا بايد اين غم و اندوه عميق وجود داشته باشد؟ بدون اينكه همه چيزمان را بگيرد؟ آيا مي تواني اين وضع را عوض كني؟ اينكه من تمامآ به تو تعلق ندارم و تو هم نمي تواني تمام و كمال از آن من باشي؟ چه شگفت انگيز است! به زيبايي طبيعت كه همان عشق راستين است بنگر تا به آرامش برسي،عشق هست و نيست تو را طلب مي كند و به راستي حق با اوست. حكايت عشق من و تو نيز از اين قرار است.اگر به وصال كامل برسيم ديگر از عذاب فراق آزرده نخواهيم شد. بگذار براي لحظه اي از دنيا و مافيها رها شده و به خودمان بپردازيم.بي گمان يكديگر را خواهيم ديد. از اين گذشته نمي توانم آنچه را كه در اين چند روز در مورد زندگي ام پي برده ام در نامه بنويسم.اگر در كنارم بودي هيچگاه چنين افكاري به سراغم نمي آمد. حرف هاي بسياري در دل دارم كه بايد به تو بگويم. آه لحظه هايي هست كه حس مي كنم سخن گفتن كافي نيست. شاد باش اي تنها گنج واقعي من بمان!اي همه هستي من! بدون شك خدا آرامشي به ما ارزاني خواهد داشت كه بهترين هديه است. ارادتمند تو،لودويگ 6جولاي 1806
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 0:20 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
به پايان رسيديم اما نكرديم آغاز فرو ريخت پرها نكرديم پرواز، ببخشاي اي روشن عشق بر ما،ببخشاي!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 0:14 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
آسمون آبيه اما دل من يكم گرفتست پرنده ها دارن مي خونن اما دل من خيلي وقته هيچي نمي گه شايدم داره ميميره درختا شكوفه زدن اما دل من بازم گرفتست شايدم داره ميميره حس ميكنم ، بوي گلهارو حس ميكنم اما دستام ديگه نمي تونه اونارو حس كنه بايد از اينجا برم ، برم جايي كه دلم آروم بگيره جايي كه دوباره دلم واسه خودم بخونه جايي كه فقط من باشم و خدا تو اين دنيا خيلي غريبم ،خيلي دلتنگم بازم يكي بهم ميگه بيا ، بهم ميگه اونجا نمون پاهام ناي رفتن نداره ، حتي ديگه ناي موندن هم نداره مي خوام مثل يه پروانه بشم پر بكشم يه جاي دور، جايي كه آدم نباشه شايدم دارم ميميرم... "الهام" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 15:25 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
اينا تو رو ياد چي مي ندازه؟ آره مي دونم توهم ياد اون روزقشنگ مي افتي درست مث من مگه ميشه اون روزاي قشنگ از يادمون بره روزاي با هم بودن روزاي قشنگي كه دستامون تو دست هم بود و چشمامون فقط همديگه رو مي ديد . اما افسوس كه هميشه روزاي خوب خيلي كمن . هميشه روزگار با عاشقا بد تا مي كنه و نمي زاره عاشقا روزاي بيشتري رو با هم باشن .يادته هروقت كه بارون ميومد ميرفتيم زير بارون دستامونو مي گرفتيم زير بارون خدا رو قسمش ميداديم به اين بارون كه ماروازهم جدا نكنه .اگه حالا پيش هم نيستيم اگه ديگه بارونم با اومدنش مارو پيش هم نمي زاره تقصير كيه؟من يا تو ؟ نمي دونم حالا ديگه نمي خوام هيچوقت بارون بباره چونكه وقتي مي آد ديگه باورم مي شه نبودنت ديگه مطمئن مي شم كه ديگه پيش من نيستي .يادته هميشه هردومون ازاينكه يه روز بياد كه ماديگه باهم نباشيم وحشت داشتيم .هروقت بارون مي آد دلم مي خواد تا آخرش گريه كنم اسم تورو داد بزنم ازخدا بخوام كه تورو بهم بدهاما مي دونم تو ديگه نمي آي .چه بيكس شدم بعد تو هيچوقت نمي خوام اين باورم بشه كه ديگه نيستي تو كه هرچي مي گفتم نه نمي گفتي حالا چي شده؟ حالا انقده داد مي زنم ازت مي خوام كه بيايي منو تنها نزاري ولي انگار صدامو نمي شنوي. كجا رفتي كه انقد ازم دور شدي كه ديگه صدامو نمي شنوي.يادته اون روزي كه مي خواستي بري مسافرت انقده گريه كردي گفتي دوري منو نمي توني تحمل كني من گفتم كه فقط سه روزه تا چشم روهم بزاريم تموم شده .ولي تو بازم گريه كردي.ولي الان مي دوني چندوقته كه رفتي يه سال هم مي خواد تموم بشه ."سمیه" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آذر1385ساعت 15:13 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
ما جوانيم .خواسته هاي مخصوص به خودمون رو داريم. يه جوان دوست داره به افكارش ،به كاراش،به خودش احترام گذاشته بشه. وقتي از يه خواستش حرف مي زنه مطمئنآ اون خواسته براش مهمه. اما بيشتر وقتها مي بينيم كه بزرگترها اون خواسته هاي مارو جدي نمي گيرن. يا به نظر خودشون چيز مهمي نمي آن. اون موقع است كه جوان حس مي كنه كه خواستش و فكرش مورد توجه نيست و بزرگترها براشون مهم نيست كه بچشون چي مي خواد. مثلآ وقتي يه جوان از حسش نسبت به يكي حرف مي زنه يا وقتي يه حس كمبود تو وجودش مي كنه، بزرگترها اين چيزا براشون مهم نيست و اهميت خواصي نداره و به قول خودشون جوانها زود اين هارو فراموش مي كنن. حالا اگه همون جوان راجع به همون حسش براي دوستش حرف بزنه ، ميبينه دوستش كاملآ اونو درك مي كنه. مي فهمه خواستش چيه و چي تو دلشه. اون موقع است كه اون جوان خوشحال ميشه كه يكي دركش كرده. به همون دليل هم سعي مي كنه بيشتر با دوستش كه دركش مي كنه باشه نه خانواده كه دركش نمي كنه. واي به روزي كه اون دوستش خدايي نكرده بد از آب در بياد. اون جوان رو هم مثل خودش ... اينجا ما از دوطرف به بحث نگاه مي كنيم . يكي از ديد خانواده كه ميگه جوان بايد به چيزهاي با ارزش تري فكر كنه و خانواده رو بهترين دوستش بدونه. اما از ديد جوان جوان ميگه حالا كه كسي منو تو خونه درك نمي كنه و جدي نمي گيره ،دليلي نداره كه من خانواده رو بهترين دوستم بدونم. اينجاست كه يه فاصله ي گنده بين جوان و خانواده به وجود مي آد. ما جوانيم و بايد بگم كه در چنين مواردي ما ممكنه جواني كنيم ،ولي اين پدر و مادر هستن كه بايد به بچشون كمك كنن تا ديگه اين جوان به هر كس( كه اصلآ هم تظميني براي سالم بودن طرف نيست) نياز پيدا نكنن يا مجبوري با اونها رفت و آمد نكنن.بايد درك كنن كه خواسته ي جوان چيه ،حتي اگه به خواستش هم عمل نكنن حداقل اون رو كم اهميت ندونن... اگه نظرت رو بگی خوشحال می شم "الهام"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 15:22 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه ي خون را در رگ هايم مي شنيدم. زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت. اين تاريكي،طرح وجودم را روشن مي كرد. در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد. زيبايي رها شده اي بود و من ديده براهش بودم: رؤياي بي شكل زندگي ام بود. عطري در چشمم زمزمه كرد. رگ هايم از تپش افتاد. همه ي رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد در شعله ي فانوسش سوخت: زمان در من نمي گذشت. شور برهنه اي بودم. او فانوسش را به فضا آويخت. مرا در روشن ها مي جست. تار و پود اتاقم را پيمود و به من راه نيافت. نسيمي شعله ي فانوس را نوشيد. وزشي مي گذشت و من در طرحي جا مي گرفتم، در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم. پيدا،براي كه؟ او ديگر نبود. آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟ عطري در گرمي رگ هايم جابجا مي شد. حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد و من چه بيهوده مكان را مي كاوم:آني گم شده بود...
" سهراب " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 15:9 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت ترا با اشك هاي ديده زلب شستشو دهم رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود رفتيم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم،مگو،مگو كه چرا رفت،ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و سازما از پرده ي خموشي و ظلمت،چو نور صبح بيرون فتاد بود به يكباره رازما رفتيم،كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم زكشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي و طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير روح مشوشم كه شبي بي خبر زخويش در دامن سكوت به تلخي گريستم نالان زكرده ها و پشيمان زگفته ها ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم "فروغ فرخزاد" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 28 آبان1385ساعت 15:28 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
توكه رفتي... ديگه قلبم قصه عشقو نگفت لبهاي خسته ام آواز عشقو نخوند چشمام جاده عشقو نديد دستهام هيچ وقت گل عشقو نچيد تو كه رفتي... مردن مرغاي عشق توي قفس حبس شد بغضم توي نفس پژمرده شدن همه گلها زده شد دلم از همه دنيا تو كه رفتي... شكست بال و پرم مردن همه اون احساسم بعد تو خنده از لبام شد گريزون روزگارم شد مثل خزون بعد تو ديگه فقط يه آرزو موند تو سينم كه تو برگردي دوباره تو برگردي دوباره... كه باز بشن بال وپرم كه جون بگيرن همه اون احساسم كه هديه كنم بهت چشا مو كه قر بو ني كنم زير قدمات قلبمو كه از شوق ديدارت نگيره هيچ وقت دل غمگين وتنگم كه باز دوباره بگيري بال وپرم و بذاري پرنده خو شبختي رو روي شونه هام اي تنها ترين كسم... "سمیه" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 15:14 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
هنوز در سفرم. خيال مي كنم در آب هاي جهان قايقي ست و من مسافر قايق، هزارها سال است سرود زنده ي دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پیش می رانم مرا سفر به كجا مي برد كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند وبندكفش به انگشتهاي نرم فراغت گشوده خواهد شد كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن...
" سهراب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 14:51 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 15:20 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ ما(سميه و الهام) خوش اومدين. ما متولد 21،24 خرداد 67 و دانشجوي كامپيوتر هستيم. این وبلاگ به مشارکت ما اداره میشه.مطالبي كه اسم خودمون رو در پايانش نوشتيم،نوشته هاي خودمونه. خوشحال می شیم مارو کمک کنید و نظرات خودتون رو به ما بگین تا استفاده کنیم. I shall tie all the eyes to the sun, all the hearts to love, all the shadows to water Sohrab Sepehri |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|