![]() |
![]() |
|
| بی عشقی عیب بزرگی است که دور از ما باد!! |
|
مرداب اتاقم كدر شده بود و من زمزمه ي خون را در رگ هايم مي شنيدم. زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت. اين تاريكي،طرح وجودم را روشن مي كرد. در باز شد و او با فانوسش به درون وزيد. زيبايي رها شده اي بود و من ديده براهش بودم: رؤياي بي شكل زندگي ام بود. عطري در چشمم زمزمه كرد. رگ هايم از تپش افتاد. همه ي رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد در شعله ي فانوسش سوخت: زمان در من نمي گذشت. شور برهنه اي بودم. او فانوسش را به فضا آويخت. مرا در روشن ها مي جست. تار و پود اتاقم را پيمود و به من راه نيافت. نسيمي شعله ي فانوس را نوشيد. وزشي مي گذشت و من در طرحي جا مي گرفتم، در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم. پيدا،براي كه؟ او ديگر نبود. آيا با روح تاريك اتاق آميخت؟ عطري در گرمي رگ هايم جابجا مي شد. حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد و من چه بيهوده مكان را مي كاوم:آني گم شده بود...
" سهراب " |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 15:9 توسط (¯`·.¸¸سميه و الهام¸¸.·´¯) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
به وبلاگ ما(سميه و الهام) خوش اومدين. ما متولد 21،24 خرداد 67 و دانشجوي كامپيوتر هستيم. این وبلاگ به مشارکت ما اداره میشه.مطالبي كه اسم خودمون رو در پايانش نوشتيم،نوشته هاي خودمونه. خوشحال می شیم مارو کمک کنید و نظرات خودتون رو به ما بگین تا استفاده کنیم. I shall tie all the eyes to the sun, all the hearts to love, all the shadows to water Sohrab Sepehri |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
|
RSS
|